X

همسویی روایت ادبی و ساختار موسیقایی

سه‌شنبه, ۵ آبان ۱۴۰۵

 

گفتگوی میان روایت ادبی و ساختار موسیقایی، در واقع تبادلی میان ذهن و دل است. ادبیات، معماری تفکر است و موسیقی، معماری احساس.

 

به گزارش خبرنگار پایگاه اطلاع رسانی موسیقی ایران، عماد توحیدی آهنگساز، مدرس و نوازنده باسابقه دف در یادداشتی به سفارش پایگاه اطلاع رسانی موسیقی ایران  به «همسویی روایت ادبی و ساختار موسیقایی» پرداخته است.

 

او در این یادداشت آورده است:

از دیرباز، پیوندی ناگسستنی میان شعر و موسیقی برقرار بوده است. پیوندی چنان عمیق که گویی هر دو، فرزندان یک پدر هستند: «ریتم»!اگر شعر را موسیقی کلمات بدانیم، موسیقی را می‌توان شعر بی‌کلمه نامید.

اما در این میان ابهاماتی فرای بسنده کردن به تشابهات سطحی ایجاد می گردد. پرسش اصلی این است که چگونه ساختار یک «روایت ادبی» (داستانی که با کلمات روایت می‌شود) با ساختار«اثر موسیقایی» (روایت مبتنی بر صدا و بدون کلمه) همسویی می‌یابد.

آیا می‌توان یک رمان یا یک قصیده را شنید؟ و آیا می‌توان یک سمفونی یا یک قطعه تک‌نوازی را خواند؟ در واقع ما با دو زبان متفاوت روبه رو هستیم که هر دو یک هدف واحد دارند: بیان احوال مولف در نظام هستی بخش خود!

قصد این نوشتار واکاوی لایه‌های پنهان این ارتباط معناخیز است. این که چگونه مفاهیمی چون «تنش»، «گسست»، «تکرار» و «پایان‌بندی» در هر دو هنر، به شکلی مشابه عمل می‌کنند تا مخاطب را به سوی کشف معنایی خاص سوق دهند.ما در ادبیات با مفهومی به نام «پیرنگ» روبه رو هستیم. سازماندهی زنجیره‌ای از اتفاقات که با منطقی مدون و تکیه بر رابطه علیت پیش رفته تا به اوج رسیده و سپس گره‌گشایی شوند. پیرنگ با عناصری چون «شخصیت» و «کشمکش» پیوستگی و رابطهٔ نزدیکی دارد.در موسیقی نیز، یک قطعه، مجموعه‌ای از نت‌های دلبخواهی و تصادفی نیست، بلکه مخاطب با یک «روایت صوتی» بر پایه «فرم» روبروست.

زمانی که یک آهنگساز، یک «تم» یا «موتیف» را طرح می‌کند، در واقع «شخصیت اصلی» روایت خود را معرفی می کند. این تم در طول قطعه تغییر کرده، دچار تحول می‌شود. گاهی با تم‌های دیگر در تقابل است و گاه همنشین آنها میشود و در نهایت به یک نقطه توقف می‌رسد. این دقیقاً همان فرآیندی است که یک نویسنده پیش می‌برد تا شخصیت داستانش را تکامل ببخشد. تضاد میان دو آکورد یا تلاطم در یک پاساژ موسیقایی، معادل با «کشمکش» در یک رمان است. بنابراین، موسیقی و ادبیات هر دو از یک «معماری درونی» پیروی می‌کنند.

سیر هر دو بر مدار «انتظار» برای «پاسخ» بنا شده است. شنونده‌ موسیقی، منتظر است تا یک ساختار ملودیک به سامان فرجام و انجام برسد همان گونه که خواننده در انتظار گشایش گره‌های داستان در فصل پایانی است. این همسویی در سیر ساختاری، نشان می‌دهد که هنر، فارغ از مدیوم خود، کارکردی مشخص دارد. کارکردی که مبتنی بر تحریک عقلانیت، تحریک عاطفه، زیبایی شناسی و جنبه سرگرمسازی است.یکی از دیگر نقاط تلاقی این دو هنر، مفهوم «تصویرسازی»است. در ادبیات، نویسنده با سود جستن از مولفه هایی چون استعاره و تشبیه، تصویری را در ذهن مخاطب می‌سازد. در موسیقی نیز ما با نوعی «تصویرسازی صوتی» روبه رو هستیم. وقتی یک آهنگساز از توالی نت‌ها برای توصیف باران یا از طنین‌ طولانی و عمیق برای توصیف شکوه کوهستان استفاده می‌کند، در واقع استعاره‌های صوتی را به کار می گیرد.در اینجا، موسیقی به جای کلمات، از فرکانس‌ها و رنگ و زنگ صوتی برای انتقال معنا و عاطفه استفاده می کند.دیالوگ میان این دو هنر زمانی به اوج می‌رسد که ما با «موسیقی روایتگر» یعنی آثاری که برای بازگویی یک داستان مشخص است، مواجه می شویم.

در این آثار، ساختار موسیقایی چنان با روایت ادبی گره می‌خورد که شنونده، حتی بدون دانستن متن داستان، می‌تواند «قوس دراماتیک» ماجرا را احساس کند. این تلاقی نشان می‌دهد که انتقال معنا، الزاما وابسته به کلمه نیست، بلکه در گرو طراحی ساختار انتقال است.

یکی دیگر از زیباترین نقاط تلاقی ادبیات و موسیقی، مفهوم«سکوت» است. در ادبیات، فضاهای سفید یا آنچه نویسنده نمی‌گوید، به اندازه آنچه می‌گوید اهمیت دارد. در شعر، سکوت‌های میانه‌ مصرع‌ها یا فضای خالی بین دو بند، جایی است که مخاطب در آن لختی می اندیشد و دریافت معنا را تکمیل می‌کند.در موسیقی، سکوت جزء جدانشدنی از ساختار است. سکوت در موسیقی، صرفاً نبود صدا نیست، بلکه یک «صدا با فرکانس صفر» است که معنا را می‌سازد. سکوتی که بعد از یک نقطه اوج می‌آید، مخاطب را وادار به تأمل کرده و به او فرصت می‌دهد تا عمق درد یا شکوه سوژه را درک کند.این گسست‌های آگاهانه در هر دو هنر، ابزاری برای ایجاد «تعلیق» هستند. نویسنده‌ای که جمله‌اش را نیمه‌تمام می‌گذارد و آهنگسازی که نت پایانی را به تأخیر می‌اندازد، هر دو در حال بازی با تپش قلب مخاطب هستند.

این گفتگوی میان حضور و غیبت، صدا و سکوت و خلوت و جلوت، همان است که روایت هنر را از گزارش‌های خشک مستند جدا کرده و به آن روح و عاطفه می‌بخشد.در نهایت، تلاقی ادبیات و موسیقی ما را وادار به طرح یک پرسش فلسفی می‌ کند: آیا موسیقی، مرحله‌ تکامل یافته‌ کلام است؟ کلمات، هر قدر هم که دقیق باشند، در بیان برخی احساسات ناتوان‌اند. ما زمانی به سراغ موسیقی می‌رویم که کلمات قاصر می شوند.

در واقع، موسیقی همان جایی است که روایت ادبی به بن‌بست می‌رسد. وقتی غم به گونه‌ای عمیق و خون چکانست که هیچ واژه‌ای قادر به توصیف آن نیست، طنین جایگزین کلمه می‌شود. این گذار از کلمه به طنین، در واقع گذار از منطق به شهود است. کلمات ما را در چارچوب‌های معنایی و لغوی حبس می‌کنند، اما موسیقی ما را در فضای مکاشفه رها می‌کند. با این حال، این رهایی، بدون ساختار روایی ممکن نیست.

موسیقی برای آن که بتواند معنا را منتقل کند، باید از همان اسلوب روایت‌های ادبی پیروی کند: مولفه هایی چون شخصیت پردازی، ستیزه ، پیچیدگی ، تحول و نتیجه‌گیری. بنابراین، موسیقی و ادبیات نه در تضاد، بلکه در یک همسویی تکاملی هستند. یکی از طریق تعریف و دیگری از طریق تجربه حقیقت انسان را بازنمایی می‌کنند.

در جمع‌بندی می‌توان چنین گفت که گفتگوی میان روایت ادبی و ساختار موسیقایی، در واقع تبادلی میان ذهن و دل است. ادبیات، معماری تفکر است و موسیقی، معماری احساس. اما هر دو در یک نقطه به هم می‌رسند: میل به کشف اصالت وجودی!

وقتی ما یک اثری موسیقایی را می‌شنویم، در واقع با متنی مواجهیم که با نت‌ها نوشته شده است و وقتی شعری را می‌خوانیم، در واقع قطعه ای را می شنویم که با کلمات نواخته شده است. این همبستگی معناشناختی، ما را به این نتیجه می‌رساند که هنر، یک کل واحد است و تفاوت‌های میان آن در ابزارهاست نه در مقاصد!

در عصر مدرن، بررسی این تلاقی ها یا تلازم ها، ضروری است. انسان این هزاره بهتر که هم قدرت تحلیل کلمات را داشته باشد و هم توانایی فهم طنین‌ها را و هنر، در جان خود پلی است میان جهان مادی و جهان مینوی و در گذر از‌ این پل، انسان جستجوگر، بیش از هر چیز در حال کشف خویشتن خویش است.

 


>